روی_خط_ گسل خاطرات مهندس علیرضا سعیدی زلزله ازگله– سرپل ذهاب قسمت سوم

روی_خط_ گسل خاطرات مهندس علیرضا سعیدی زلزله ازگله– سرپل ذهاب قسمت سوم

ساعت حدود شش بعدالظهر با تاریک شدن هوا و به خاطر قطع برق شهر، محوطه ای که چادر هایمان را در انجا نصب کرده بودیم  در تاریکی فرو رفت و بچه ها هم که حسابی خسته بودند یکی بعد از دیگر خوابشان برد ، من هم درب چادر نشستم و برای خودم چایی درست میکردم که خانمی از چادر بغلی که با استفاده از برزنت رویه وانت نیسان درست شده بود نزدیک من امد و با شرم پرسید شما برای نوزاد من آب جوش دارید؟ ما وسیله ای برای تهیه آب جوش نداریم بچه شیر خشک می خورد با اب سرد درست کرده ایم دل درد گرفته است نا ارامی میکند ، ابی را که جوش اورده بودم را برایش در فلاسکی که با خود اورده بودیم ریختم و بهش دادم ، چند دقیقه بعد بچه به بغل امد تا فلاکس را پس بدهد گفتم دو تا داریم این فعلا امانت پیش شما

متاسفانه با انکه دومین شب بعد از زلزله را می گذراندیم هنوز از چادرهای هلال احمر خبری نبود دور تا دور ما پر بود از خانواده هایی که در فضای باز بر روی زمین بساط خوابیدن خود را پهن کرده بودند و با انچه توانسته بودند از زیر اوار بیرون بیاورند از پتو و تشک و روکش ماشین هایشان خود را برای گذراندن شب دوم اماده می کردند ، در میان انبوه جمعیت بودند برخی از خانواده ها که چادرهای مسافرتی که از قبل داشتند را بر پا کرده بودند بی هدف مشغول قدم زدن شدم ، چند چادر دورتر مادری که کارت گردنی مرا دیده بود به حساب انکه من باید مدیر دولتی ، چیزی باشم جلو امد و با خشم به من پرخاش کرد که : پس این چادرهایتان کجاست ؟ بچه ام از تب می سوزد ، پتویی ندارم ، سرپناهی ندارم پس شما چه می کنید؟ ( شاید باید می گفتم من شنیدم که مدیران هلال توزیع چادر را اولویت اول خود نمیدانند اما سکوت کردم بنده خدا پاسخ نمی خواست پتو و سرپناه می خواست ) شرمنده از روی مادر برگشتم سراغ ماشین و برایش از پتوهای خودمان اوردم و قول دادم در اولین فرصت اگر توانستم برایش چادر خواهم اورد ، از دور صدای دعوا می امد ارام ارام به سمت صدا رفتم ماشین کامیون ده تنی چادرهای استفاده شده هلال احمر را فله ای با خود به میان شهر اورده بود تعداد کم چادر و نیاز شدید مردم موجب شده بود برای تصاحب چادر بین مردم درگیری بوجود بیاید ، موبایلم را دراوردم و صحنه های دردناک درگیری فیلم گرفتم و از همانجا به یکی از مدیران ارشد بحران تماس گرفتم و ماجرا را توضیح دادم گفت در کنار یکی از مسئولان هلال احمر هستند و ایشان از حضور چنین ماشینی و چنین رفتاری ابراز بی اطلاعی میکرد فیلم را برایشان ارسال کردم ده دقیقه بعد تماس گرفتن و قول رسیدگی دادند در حالی که چند دقیقه قبل از ان ماشین تخلیه شده بود و از هر گوشه انانی که توانمند تر و قویتر بودند لاشه های چادرها را بدوش میکشیدن و میبردن ، پیرزنی جلویم را گرفت و باز به جهت کارت گردنی ام از من چادر درخواست کرد گفتم که کردی بلد نیستم به فارسی توضیح داد که نتوانسته به خاطر ضعف و سن بالایش چادری بدست بیاورد از او هم فیلم گرفتم و گفتم برای مدیران می فرستم ، فیلمها را برای دوستان مدیرت بحران کشور فرستادم پیش خود گفتم لا اقل از واقعیت با خبر باشند و گول دور قاب چینان مرکز نشین را نخورند

به سمت چادر بازگشتم بچه های هنوز خواب بودند ساعت نزدیک دوازده شب بود، کیسه خواب را باز کردم و اماده شدم برای خوابیدن ، نمیدانم چقدر گذشت که با یک پس لرزه بزرگ از خواب بیدار شدم  یاد مادری افتادم که از ترس پس لرزه نمیگذاشت شوهرش به داخل خانه برود تا قابلمه ای برای داغ کردن اب لا اقل بر روی اتش بیرون بیاورد بنده خدا حق داشت

پی نوشت : قصد دارم فیلمها را در اینده نزدیک در یک کارگاه اموزشی برای بزرگوارن علاقمند متخصص نمایش بدهم شاید در زلزله بعدی شاهد تکرار این چنین صحنه هایی نباشیم

 

۱۲ دی، ۱۳۹۶ | برچسبها: ، ،