ارسال یک تن لباس گرم به مناطق زلزله زده
این سفر به همت گروه امداد و نجات موج پیشرو و با همراهی دبستان ادب و دانشجویان استاد جنیدی عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی ( از تمامی رشته ها و گرایش ها ) انجام گرفت
از تمامی همراهان این سفر که ما را برای رساندن یک تن لباس گرم که در بیش از سی و پنج کیسه پنجاه کیلویی بسته بندی شده بود
سپاسگذاریم
گروه امداد و نجات موج پیشرو
گزارش سفر زمستان 1384گروه موج پیشرو
به روستای داهوییه و حتکن از توابع زرند کرمان
.gif)
سفر گروه موج پیشرو با فراخوان برای جمع آوری لباسهای نو و دست دوم در تاریخ يکشنبه هشتم آبان آغاز شد . در طی این مدت بچه های دبستان ادب و بچه های وبلاگ نویس در جمع آوری کمکها بازوان پرتوان ما بودند و بچه های همایش دانشگاه آزاد اسلامشهر هم در کنار بچه های موج پیشرو بازوان اجرایی ما بودند
.gif)
لباسهای جمع اوری شده بیست و چهار گونی پنجاه کیلوی بود که به همراه چند گونی که در اخرین لحظات بدستمان رسید جمعا در حدود یک تن لباس گرم شد . بیست و پنج کیلو شکلات و آبنبات و دو کارتن عروسک و ساعت مچی برای پسرها بارهایی بود که به همراه خود می بردیم که برای سهولت کار چند روز قبل بیشتر حجم هدایا را بکمک انبار توشه راه اهن به زرند کرمان فرستاده بودیم
پنجشنبه 15 دی 1384
قرار برای این سفر دو کوپه شش نفری بود و برای این سفر در سالن راه آهن دوازده نفر ما تکمیل بود که یکی از بچه های همایش بنام علیرضا میرباقری هم که برای بدرقه امده بود به اصرار بچه ها بدون لباس و وسیله با ما همراه شد . سیزده نفر ما عبارت بودند از آرمان از وبلاگ من فقط هفت سالمه آرتمیس از وبلاگ اوای اندیشه حامد از وبلاگ فنی جنوب کاوه از وبلاگ سیمرغ در اتش پرویز از وبلاگ مایگاه پرواز شادی از وبلاگ بخاری امیرحسین از وبلاگ زی زی گلو سارا ضیایی رویا محمدی الهام سراج پور نرگس افشار علیرضا میرباقری همگی از وبلاگ بچه های همایش و من علیرضا سعیدی از وبلاگ موج پیشرو
.gif)
ساعت چهار و پنجاه دقیقه حرکت ما از تهران آغاز شد دو کوپه داشتیم با کلی بار ! یک کوپه را اختصاص دادیم به دخترها و یک کوپه را به پسرها که در طی سفر این دو تا کوپه پر بود از شادی و خنده و خنده و خنده (جای همه شما خالی )
ساعت پنج صبح بود که ما در زرند کرمان بودیم . بر خلاف انتظار مینی بوس اجاره شده برای بردن ما نیامده بود که تماس گرفتیم و راننده را بلندش کردیم تا بیاد دنبالمون یه نیم ساعتی معطل ماندیم . ساعت پنج و نیم دربدر دنبال مسجد برای نماز خوندن بچه مسلمونا که تا یه مسجد باز پیدا کنیم کل شهر رو گشته بودیم
ساعت شش صبح اول جاده حتکن بودیم .

با توافق همه بچه ها ، تو مینی بوس یه صبحانه کماندویی رو راه انداختیم و خوردیم (شیر و پنیر و کره و خامه و عسل و مربا و شیرکاکائو با یه عالمه نان داغ تازه ) و مینی بوس تو تاریک و روشن صبح به سمت حتکن براه افتاد .
در مسیرمون بنا بر اتفاق اولین مکانی که سر زدیم ده داهوییه بود . داهوییه روستایی با درصد تخریب 100 درصد در نزدیکی زرند کرمان است
.gif)
در داهوییه تعدادی از مردم برای پختن آبگوشت نذری کنار امامزاده جمع شده بودند و ما به راحتی توانستیم هفده نفر زن سرپرست خانوار کل ده را بکمک همین افراد برای دریافت لباس در امامزاده جمع کنیم و هدایا را بین انها تقسیم کنیم . به بچه ها اسباب بازی و عروسک دادیم و برای ساعت نه صبح از داهوییه به سمت روستای حتکن براه افتادیم .
از آغاز سفر تصمیم داشتیم که تنها به زنان سرپرست خانواده کمک کنیم و اگر از کمک ها چیزی باقی ماند به باقی مردم بدهیم .
.gif)
.gif)
روستای حتکن بخاطر قرار گرفتن بروی ارتفاعات جاده بسیار خطرناکی دارد که در تمامی مسیر اسفالتی و خاکی ان دره های عمیق بدون حفاظ و گارد فراوانی میباشد . راه سی و پنج کیلومتری را در یکساعت و نیم طی کردیم . البته یه دلیل طولانی شده راه یکی هم این بود که ماشین بین راه خراب شد و مجبور شدیم در جاده ای که زمینهایش یخ بسته بود نیم ساعت هم معطل تعمییر ان بمانیم .
ساعت یازده در حتکن بودیم . با هماهنگی با شورای ده تمامی لباسها را به اداره مخابرات منتقل کرده و هر کدام از بچه ها همراه ما مطابق روستای داهویی مسئول یکی از لباسها شد . حامد و امیر هم مسئول ورود و خروج نفارت و کاوه هم مسئول مستند سازی و عکاسی .
.gif)
در حتکن تقاضا لباس بیشتر بروی لباس زنانه متمرکز بود و ما تا دو ساعت درگیر توزیع لباس زنانه بودیم این داستان ادامه داشت تا زمانی که لباسهای زنانه به پایان رسید و سپس اهالی ده اجازه دادند که کودکانشان برای دریافت لباس ها کودکانه وارد مخابرات شوند .
.gif)
از اینجا کار بسیار راحتتر و لذت ان صد چندان شد . چرا که لباسهای کودکان ما بیشتر نو بود و تنوع و کیفیت ان هم بسیار خوب بود . کار تا ساعت دو نیم به طول کشید .
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
بعد از اتمام لباسها به همراه بچه های همراهمان به بازدید روستا رفتیم و کلی عکس یادگاری گرفتیم .
ساعت سه و نیم به سمت زرند به راه افتادیم تا بچه مسلمونا نماز رو داخل مسجد بخونند و برویم سوار قطار بشویم .
ساعت پنج و پنجاه دقیقه سوار قطار شدیم و هفت صبح تهران بودیم . با یه دنیا خاطره
.gif)
از بچه های همراهمان خواسته ام تا خاطراتشون رو برای ما بنویسند تا برایتان ضمیمه این گزارش کنیم .
در اولین فرصت هم سعی می کنیم تا عکسهایمان را آپ لود کنیم .
با تشکر مجدد از تمامی شما عزیزان و همراهان
موسسین گروه امداد و نجات موج پیشرو
علیرضا سعیدی / فائزه جنیدی
البوم عکس این سفر را در اینجا ملاحظه فرمایید
http://www.mojepishro.ir/new_page_65.htm
© کپی رایت توسط : موج پیشرو (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .