مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست مومن آباد بم
با سلام
گزارشهای سفر ما به مرکز مومن آباد زیباترین خاطرات زندگی تمامی اعضا گروه امداد و نجات موج پیشرو است که با مکتوب کردن انها سعی داریم تا در لذت لحظاتی که تجربه کرده ایم شما را هم شریک خود سازیم .
مهندس علیرضا سعیدی / فائزه جنیدی
موسسین گروه امداد و نجات موج پیشرو
سفر نوروزی گروه موج پیشرو
به مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست مومن آباد بم
20 اسفند هشتاد و سه
از یتیم خونه مومن آباد زنگ زدن که بچه ها لباس عید ندارن و میخواهیم برای بیست . پنجم بفرسیمشون برن مرخصی بدون لباس ؛ شاید، فامیلاشون دلشون بسوزه برای اونها و در کنار لباس عیدی که برای بچه های خودشون میخرن ، برای اونها هم لباس بگیرن
و من گفتم نه ؛ بچه ها رو خوار نکنین ؛ من سعی میکنم تا بیست و هشتم بهتون پول و لباس برسونم ! و این شد آغاز کار !
برای تموم دوستان اینترنتی ایمیل زدم و برای دوستان دیگه مسیج که کمک میخوام و اولین نفر اسد علیمحمدی لبیک گفت . کارتهای تبریک رسید و پشت سر اون شهلا الهه مهر گفت که میام ؛ منتظرم باشید و کار آغاز شد ؛ هرچه به بیست و هشتم نزدیکتر میشدیم اضطراب من که تازه فهمیده بودم برای رفتن ماشین هم ندارم بیشتر میشد ! نه پول جور بود نه وسیله نقلیه و نه بلیط ! از اونطرف هم باز حرفهای جانبی دوباره آغاز شده بود و جنگ روانی هم آروم اروم موضوع جدی میشد ! من مجبور بودم یه پروژه کاریم رو روز بیست و هشتم تحویل بدم و این یعنی عملا من و کاوه تا ساعت نه شب سر کار بودیم ؛ با اومدن سعید حاتمی و شکلاتهاش روحیه ها بهتر شد و با خبر شهلا که برامون چهارصد و پنجاه یورو فرستاده با یه بسته شکلات دیگه خیالم راحت شد !بعداز اون این حمید نویسنده وبلاگ سفر به فراسو بود که برامون پول فرستاد با چند کتاب و گفت اسمم رو ننویس و من گوش نکردم و نوشتم ! برای اینکه همراهی بیشتر بشه که شد ! دیگه مطمئن بودم که لباس بچه ها تهیه میشد ! مهندس عظیمی و آقا رضا عزیزی نفرات بعدی بودن که رسیدن و گفتن ننویس چقدر دادیم ! اینجا بود که محمد بنی اسدی از امریکا زنگ زد و گفت رو من تا سیصد تومن حساب کن ! از خودت بده ؛ من اومدم بهت میدم ! روز بیست و ششم بود و ما پول داشتیم ؛ اما وقت خرید کم بود !سر زدم بانک از پولهایی که قرار بود حواله بشه هنوز خبری نبود اما ما برای خرید دیگه پول به اندازه کافی داشتیم ! احتمال خرید بلیط هواپیما یا قطار تقریبا صفر درصد بود قرار شد اگر بلیط گیر اومد که بریم خرید لباس والا من پول رو بردارم برم اونجا خرید ! تنهایی ! آرمان رو فرستاده بودیم شمال پیش مادر بزرگش و من ارتمیس مونده بودیم تهران ! به همه بچه ها گفتم من بیست وهشتم بم هستم ؛ خودتون هر جوری میتونین بیائید و منتظر من نباشید ! صبح بیست و هفتم رفتم خرید بلیط . فروشنده خنده ای کرد که جناب بنظرتون یه کم دیر نیومدین ؟ اما وقتی تو لیست کنسلیها یه نگاه کرد خندید و گفت بلیط هست ! چند نفر میخواهید . بلیط من و آرتمیس جور شد ! بعد بلیط کاوه و شادی ! حالا وقت خرید لباس بود آرتمیس و الهام و شادی از یک طرف و من و کاوه از یک طرف ؛ یه آژانس گرفتیم و با کاوه راه افتادیم ! دوازده شب که برگشتیم ؛ همه چیز خریده بودیم ! و فردا صبح رفتیم بم ! ساعت یک بعدالظهر بود که از در یتیم خونه رفتیم تو و اولین جمله ای که شنیدیم از شکور بود که گفت : گفتم مهندس میاد ! دیدین ! قولش قوله !
ننشسته من برگشتم بم ! خرید برای میهمانی شب ؛ یه چیزی حدود یکصد هزار تومن شکلات و شیرینی و میوه خریده بودیم و برای شب مرغ گرفتم ؛ اونقدر که هرچی میخواهند بخورند!

آرتمیس و شادی لباسها رو یکی یکی تن بچه ها میکردن تا لباسهای مناسبشون پیدا بشه ! این کار چهار ساعت طول کشید !
اما اونها خسته نشدن ! تموم لباسها بعد اینکه تن بچه ها پرو میشد تو یه کوله پشتی قرار میگرفت تا بتونن بعدا با خودشون ببرن مرخصی !
من هم با کاوه مشغول تقسیم شکلات اهدایی شهلا و تقسیم کارت تبریکهای اسد شدیم ! کارتها رو مینوشتم و مهر میزدم و میدادم دست بچه ها ! بعد نوبت خوردن آناناس و نارگیل شد ! جایتان خالی ! فکر کنید چطور میشه آب یک نارگیل رو بین هیجده تا بچه تقسیم کرد ! اونم به نوبت ! برای هر جرعه مجبور بودم بین بچه قرعه بیندازم !

بعد آناناس خورون و نارگیل خورون (بقول بچه ها کله میمون ) تا وقت شام رسید ! جایتان سبز ! تو لیوانهای پلاستیکی نوشابه خوردن و تو سینی استیل غذا خوردن ؛ فقط وقتی مزه داره که همه شاد باشن و همینطور بود !

اونجا یاد همتون کردیم ! یاد حامد که همه بچه ها سراغشو میگرفتن بیشتر از همه ! شام رو خوردیم و باز برنامه شیرینی خورون بعد میوه خورون و آخر بازی کنون ! اول صندلی بازی کردیم ؛ به دو نفرآخر نفری پونصد تومن عیدی میدادیم ! بعد یه بازی ابداعی رو شروع کردیم ! بازی اینطوری بود که بچه ها تو یه ردیف مینشستن و ما رو بروی اونها هر کسی تکون میخورد یا حتی پلک میزد میسوخت و میامد پشت سر ما برای اونهایی که نسوخته بودن ادا در میاورد که اونها هم بسوزن ! این بازی هم جایزه هزار تومنی داشت ! بعد بازی چشم بسته راه رفتن و ..... و قسمت جذاب عید یعنی عیدی گرفتن ! عیدی بچه ها از سه هزار تومن تا شش هزار تومن بود و عیدی بچه سه چهار ساله تازه وارد که پدر ومادرش رو تو زلزله از دست داده بود و تو خونه مادر بزرگش ؛ نگه داری میشد بیست هزار تومن بعد گرفت عیدی دیگه موقع خواب شده بود ! خوابیدیم تا صبح و صبح قبل از اینکه ما بیدارشیم بچه ها لباسهای عیدشون رو تنشون کرده بودن و آماده رفتن بودن ! همه میخواست دیگه برن مرخصی و ما تو یتیم خونه تنها موندیم و همه رفتن !
همه میخواستن ثابت کنن که بی کس و کار نیستن ! حتی اونایی که هیچکس رو نداشتن !
به امید خونه صاحب خونه قبل از زلزله رفتن و ما غرق حیرت ماندیم ! و تازه بیست و نهم اسفند بود !
بنابراین راه افتادیم به سمت بچه های یتیم ساکن تو خونه مادر بزرگها و پدر بزرگها !

و ما شب عید رو تو ماهان مهمان شاه نعمت الله ولی بودیم
علیرضا سعیدی
© کپی رایت توسط : موج پیشرو (کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است .